باز در خلوت ذهنم واژه ها امده اند.
کم و بیش پوشالی،همه بی نظم و شلوغ.
مانده در ادراکم.
خسته وگیج شدم.چه کنم با انها؟
قلم امد به سخن ،بس کن این تردید را
همه ی بغضت را بر سر من بفشار.
سرخی خونم را روی کاغذبنگار.
بنویس ان گونه که دل تنگت خواست.
دست بردم به قلم. خود را عقب کشید.
گفت: باعشوه وناز،عشق باید که نگاشت.
همه ی عشقم را در قلم جا کردم.
نفس و روحم را با او معنا کردم.
قلمم در یک دم سرخی خونش را
نفس و روحش را،بهر من جاری ساخت.
واژه ها معنی یافت.
واژه ها شعر شدند.
مظهر مهر شدند.
برچسب:
نویسنده: ali ghorbani(nima)