خرید بک لینک

باز در خلوت ذهنم واژه ها امده اند.

کم و بیش پوشالی،همه بی نظم و شلوغ.

مانده در ادراکم.

خسته وگیج شدم.چه کنم با انها؟

قلم امد به سخن ،بس کن این تردید را

همه ی بغضت را بر سر من بفشار.

سرخی خونم را روی کاغذبنگار.

بنویس ان گونه که دل تنگت خواست.

دست بردم به قلم. خود را عقب کشید.

گفت: باعشوه وناز،عشق باید که نگاشت.

همه ی عشقم را در قلم جا کردم.

نفس و روحم را با او معنا کردم.

قلمم در یک دم سرخی خونش را

 نفس و روحش را،بهر من جاری ساخت.

واژه ها معنی یافت.

واژه ها شعر شدند.

مظهر مهر شدند.

برچسب: نویسنده: ali ghorbani(nima) تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 3:53

صفحه بندی